((ازیــــــــــ اد رفـــــــــ تـــــــــ ه))
|
||
جمعه 3 تير 1390برچسب:, :: 9:48 :: نويسنده : amir325
کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست چگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟ مگر می توان بود و ندید؟ مگر می توان گذاشت و گذشت؟ مگر می توان احساس را در دل خشکا ند؛ سوزاند؟ چه بی صدا رفتی چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم خبری نداشتند و خندیدند به حال زار من که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و نا توانم آری آنها نیز نفهمیدند که بی تو چگونه سرکنم زندگی را &p_id=1717" target="_blank"> ![]() نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
||
![]() |